خطاب به فرزندم۱

خرید بک لینک
اسمتو گذاشتن فندق!

از وقتی عکس سونوگرافیمو فرستادم تو گروه دوستام بکی از خاله هات بهت گفت فندق!فعلا که جنسیتت مشخص نیست فندق صدات میکنیم...

خب فندق جان در جریانی شما تو این یه ماهه پدر صاحاب ما رو در آوردی؟

در جریانی از عطش از خواب بیدار میشم و هی تو طول روز لیوان لیوان آب میخورم و روزی شونصد بار تشریف میبرم دسشویی؟

عایا میدانی ی سری به علت مشاهده ی لکه خون که طبق گفته بقیه در اثر لانه گزینی جناب عالی در رحم بوده فک کردم از دستت دادم و زار زاااار بلند بلند گریه میکردم و مامان بزرگو بابات هر هر بهم میخندیدن که چته واسه ی تیکه گوشت کوچولو انقد عزا گرفتی...رفتم رفت!منم گریم بیشتر شد گفتم مگه بچه گربه س که میگین رفتم که رفت!بچمه!؟؟؟نمیفهمن اونا...بچه بچه س چه یه روزه چه ۹ ماهه!

و ای فندق!بدان و آگاه باش که منی که ی روزم ی جا بند نمیشم الان خانه پدر بزرگت حبس خانگی ام به خاطر شخص شخیص جنابعالی!چون گفتن تا سه ماهگی استراااحت مطلق!

خلاصه خدمت شریفتان عارضم که نه خواب گذاشتی برام نه خوراک!

معدم که شده گوله ی آتیش!

هرچی هم میخورم که میبلعیش!!!!من نمیدونم توی ی ذره فندق این همه غذا واسه چیته!

البته همشم بد نیستا!

الان با خیال راحت نشستم روزی ۲۰۰ صفحه کتاب میخونم..اینش خوبه!

و دایی های عزیزت هم هرچی دلم بخواد میرن برام میخرن!البته بعضی وقتا هم با غرا...تازه اونم به خاطر تو نه من!!!!

خیلی هم لحظه شماری میکنن واسه دیدنت!

خب من برم باز آب بخورم فندق کوچولو...

بچه خوبی باش اذیتم نکن

باشه؟

فعلا نفس مامان

من همچنان از خود ناراضی!...

ما را در سایت من همچنان از خود ناراضی! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: يکشنبه 24 تير 1397 ساعت: 16:18

صفحه بندی